تبليغاتX
...دفتر مشق


...دفتر مشق

بالاخره کنکور دانشگاه آزاد رو دادمخیییییییییییییییییلی مسخره بود ولی فکر نکنم که قبول بشم چون یه عالمه سوال از پیش دانشگاهی اورده بودن و منم که...(هنوز سومم!)

ولی در کل خیلی حال دادچون راست راست تو دانشگاه راه می رفتم و توهم می زدم که من الان یه دکترم و به همه همه همه آرزوهای زندگیم رسیدم

| | الهه | |

بچه ها واقعا ازتون می خوام که از ته قلبتون برام دعا کنین که معدل دیپلممو زیر 19 نشم

آخه یه جورایی امسال معدل دیپلم واسه کنکور مهم شده و منم که حتما می خوام خانوم دکتر شم نباید معدلم بیاد پایین

از اینجا همتونو به خاطر مهربونیاتون می بوسم

| | الهه | |

سلام به دوستای گلم ___ این دفعه تصمیم گرفتم با یه متن ادبی آپ کنم!نظر شما چیه؟واقعا به یه بار خوندنش می ارزه. خیلی قشنگه. بخونینش:


كنار مشتي خاك

در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.

نوسان ها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم.
بيهوده بود ، بيهوده بود.
اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.
زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت.

آن طرف ، سياهي من پيداست:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام.
روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست.
در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود.
"من" ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد.
در سايه - آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد.
خورشيد ، در پنجره مي سوزد.
پنجره لبريز برگ ها شد.
با برگي لغزيدم.
پيوند رشته ها با من نيست.
من هواي خودم را مي نوشم
و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها.
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم.
چشمانم لبريز علف ها مي شود
و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد.
مي پرم ، مي پرم.
روي دشتي دور افتاده
آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم.
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود.
دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
"شاسوسا" تو هستي؟
دير كردي:
از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : "شاسوسا"! اين دشت آفتابي را شب كن
تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم.
"شاسوسا"، وزش سياه و برهنه!
خاك زندگي ام را فراگير.
لب هايش از سكوت بود.
انگشتش به هيچ سو لغزيد.
ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد.
رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام.
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام.
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست.
"من" ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد.
هنگامي كه مرد
روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود.
روي غمي راه افتادم.
به شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
در شب "آن روزها" فانوس گرفته ام.
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند.
مادرم را مي شنوم.
خورشيد ، با پنجره آميخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره اي نوسان مي كند.
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند.
مي شنوي؟
ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم.
انگار دري به سردي خاك باز كردم:
گورستان به زندگي ام تابيد.
بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند.
سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم.
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است.
"شاسوسا" روي مرمر سياهي روييده بود:
"شاسوسا" ، شبيه تاريك من!
به آفتاب آلوده ام.
تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز.
دستم را ببين: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود.
راهي در تهي ، سفري به تاريكي:
صداي زنگ قافله را مي شنوي؟
با مشتي كابوس هم سفر شده ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي
مي گذرد.
قافله از رودي كم ژرفا گذشت.
سپيده دم روي موج ها ريخت.
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
"شاسوسا"! "شاسوسا"!
در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند.
لبخند "شاسوسا" به خاك مي ريزد
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي !
سنگ نوسان مي كند.
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست.
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
برگ ها روي احساسم مي لغزند.


سهراب سپهری

| | الهه | |

سلام بچه ها _ من یه عذرخواهی از همتون به خاطر غیبت طولانیم بدهکارم!

آخه این روزا خییییییییییییییلی سرم شلوغ شده! ................نزدیک شدن امتحان نهایی و فشار معلما و کنکور داره حسابی دیوونم میکنه

من از این به بعد قراره دیر به دیر بیام نت .... ولی نگران نباشین بالاخره کامنت هاتون رو می خونم 

با تشکر از همه دوستای گل  و  خوشگل  و  ناز  و  عزیز  و مهربون  و  خوشمزه  ----->خودم

| | الهه | |

خدای عزیز!
به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
سامی


خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری



خدای عزیز!
اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.
میگی



ادامه مطلب
| | الهه | |

سلام به دوستان گلم

امروز یه خاطره قشنگ از وقتی که میرفتم مهد کودک یادم اومد.

اگه میخواین بخونینش برین ادامه مطلب...


ادامه مطلب
| | الهه | |

www . night Skin . ir